X
تبلیغات
کارنامه شیرجه یدالله باشتباوی(باشی) - خاطرات
شرح حال و کارنامه ورزشی یدالله باشتباوی(باشی)مربی سابق تیم ملی شیرجه ایران

 

دوران دبیرستان

کلاس اول دبیرستان را در مدرسه رازی آغاز کردم . ساعتی از درس ادبیات گذشت که آموزگار دیگری وارد کلاس درس شد . او معلم موزیک بود و آمده بود تا صداهای بچه های کلاسمان را برای تشکیل دسته کر مدرسه بیازماید . من و تنی چند از همکلاسان انتخاب شدیم . دسته کر سرودی را توسط معلم موزیک آقای آوانسیان که یادش گرامی باد می خواندیم که سراینده آن خود آوانسیان بود . این سرود چنان محکم و باقدرت در ذهن ما نفوذ کرد که هنوز پس از نیم قرن در ذهنم زمزمه می شود :

آبادان ای شهر قهرمان       جاویدان در کشور ما بمان

یا آرد از خلق تو هر زمان  

آبادان بمان به دوران شهر عشق و کار

تا گیرد ......

 

دوران دانشکده

زمانی را که در دانشکده تربیت بدنی بودم استاد بسیار ویژه ای را داشیم که درس مدیریت را عهده داربود, او می گفت یک معلم  ورزش خوب کسی است که با امکانات کم بهترین بازدهی را داشته باشد . مثلا مربی ورزش باید قادر باشد تا در یک محیط کوچک بچه ها را به خوبی آموزش دهد چرا که اگر سالن ورزشی بزرگ با امکانات فراوان داشته باشیم ,  آموزش ورزش بسیار آسان می نماید پس هنر نزد کسی است که با امکانات کم بتواند دانش آموزان را بخوبی ورزش دهد .

استاد ما نیز سرگذشتی را برایمان بازگو کرد و از ما خواست که آنرا ا لگو قرار دهیم تا همیشه در سیستم مدیریت پیروز باشیم .

او می گفت : روزی یکی از بزن بهادرهای تهران با نوچه هایش  برای شنا کردن به یکی از استخرهای جنوب شهر تهران که او نجات غریق آنجا بود آمدند تا تنی به آب بزنند اما هدف آنها شلوغ کاری بود تا بتوانند در آینده بطور رایگان از استخر استفاده نمایند ( باجگیری ) . بر همین اساس استاد ما عزم را جزم کرده بود تا این مشکل را به شیوه خودش و مطابق با جو حاکم و محیط اجتماعی آن جماعت حل کند . استاد در ادامه سخنانش اضا فه کرد که بایستی راه حلی را جستجو می نمود که باعث خفت آن ارازل واوباش شود تا برای دیگران درس عبرتی گردد و دیگر کسی جرئت عرض اندام و گردن کلفتی را در استخری که ایشان نجات غریق آن بودند نداشته باشد اما این کار جرئت و شهامت می خواست .

استاد معتقد بود که ما مربیان ورزش در آینده معلمین ورزش مدارس خواهیم شد و باید در هرمدرسه ای که مشغول به کار شدیم بتوانیم در آغاز کار میخ مدیریت خود را بکوبیم تا بتوانیم آموزش را بدون دردسر و مزاحمت دانش آموزان شلوغ تداوم بخشیم .

او داستان خودش را پیگیری کرد و افزود فکری به مغزش خطور کرد که می توانست به مانور دادن ارازل خاتمه دهد , بنابراین تصمیم گرفته بود تا یکی از قلدر ترین اوباش را که همه از او حساب می بردند انتخاب نماید .

استاد گفت : گردن کلفت ترین آنها را نزدیک استخر آورد و با چک آبداری که در گوش او خوابانید , او را در استخر واژگون کرد وخود در آب پرید و او را زیر آب نگه داشته و کلی آب به خورد او داده ودر حالت نیمه هوش و کشان کشان او را به اطاق نجات غریق برده بود و پس از ماساژ او را به حالت اولیه بازگردانده بود . در اطاق مذکور کسی جز خودشان نبودند . زمانیکه بزن بهادر به هوش آمده بود , استاد روی دست و پای او افتاده و شروع به عذرخواهی والتماس نموده که از سر تقصیر او بگذرد وبا التماس قائله را ختم کرده بود .

استاد می خواست شیوه مدیریت خودش را نیز به ما القا کند !! و می گفت که همه او را در استخر دیده اند که مرد تنومند را چگونه در آب انداخته و این درس عبرتی برای سایرین گردیده بود اما آنها ندیدند که او در اطاق به خواهش و التماس از گزند ایشان خود را نجات داده است .

خوانندگان عزیز این آموزش را جدی نگیرید همچنانکه ما دانشجویان آن زمان نیز آنرا جدی نگرفتیم . ( این شیوه مدیریت مخصوص استاد بود ) .  

 

جلسه فدراسیون شنا در خرمشهر

 

بخاطر می آورم که ریئس وقت فدراسیون شنا پرویز هدایت بود . او مردی با کفایت , مدبر, فرهیخته و یک انسان واقعی بود.

سالی را بنا بر این نهادند که فدراسیون شنا جلسه ای را همراه با رئیس فدراسیون در شهرستان خرمشهر برگزار نمایند و آنهم در ماه مرداد که تابستا ن بیداد می کرد .

جلسیه در یک نیمروز گرم برگزار گردید . گرما احساس نمی شد , چرا که کولرهای سالن باز بودند و نسیم خنک آن در گرمای طاقت فرسا بسیار فرهبخش و دلچسب بود . این دلپذیری زیاد به درازا نکشید .

 برق رفت و اندکی بعد گرما روی خود را نشان داد . ما ناگزیر به بازکردن پنجره ها شدیم و گرما برای ما طاقت فرسا نبود چرا که زندگی در خطه  خوزستان ما را به آن عادت داده بود .

ناگهان پرویز برخاست و با شتاب بیرون رفت و شورت استخر را به سرعت پوشید و از شدت گرما به درون استخر پرید .

بعدها خودش خیلی جالب و شیرین ماجرا را برای همشهریان تهرانیش اینچنین بیان کرد .

ابتدای جلسه به خوبی می گذشت تا اینکه برق رفت . هوا اندک اندک رو به گرمی می رفت و من از گرما داشتم کلافه می شدم اما بچه های خوزستان بی خیال به بحث ادامه می دادند . گرما چنان خفقان آور شده بود که دیگر صحبتهای بچه ها را نمی شنیدم و ناگزیر جلسه را ترک کرده و مایوام را پوشیدم و در استخر پریدم تا بلکه خنک شوم که یکباره گرمای آب که دست کمی از محیط بیرون نداشت مرا شوکه کرد و نمی دانستم به کجا روی آورم و دنبال آب خنک می گشتم .

یاد پرویز در هرکجاست گرامی باد . ضمنا ایشان استاد شنای ما در دانشکده تربیت بدنی بودند .

کورش خلیلی شیرجه رونده جسور

در سال ۱۳۵۰ در استخر امجدیه و در فصل مسابقات قهرمانی کشور زمینه خوبی بود تا شیرجه های جدید و مشکل انجام پذیرد. آقای عسکری نیروی زیادی را برای آموزش شیرجه روندگان شهرستانی بخصوص خوزستان بکار می برد .

اینبار قرعه بنام کورش و من افتاد تا شیرجه ۵/۲ فرنگی بسته را برای اولین مرتبه در ایران از تخته ۳ متر اجرا کنیم . مدتها بود که حرکات مقدماتی آنرا از تخته ۱ متر به انجام رسانده بودیم . قاعدتا من نقش پیشقراول را داشتم و باید آن شیرجه را اجرا می کردم ضمن اینکه به لحاظ مقام داری درشیرجه در سکوی بالاتری از کورش بودم بنابراین انتظار می رفت که اولین اقدام توسط من صورت پذیرد .

اکثر شیرجه روندگان می دانند که این حرکت بسیار مشکل می باشد چون باید رو به آب پرش کرده و در جهت معکوس پشتک اجرا گردد و این حرکت بنام شیرجه کور شهرت دارد . ترس بر من حاکم شده بود و از طرفی غرور اجازه پاپس نهادن نمی داد . بناچار برروی تخته مستقر شدم و سفارشات لازم از سوی مربی داده شد ولی هر بار به سمت نوک تخته قدم برمی داشتم متوقف می شدم و به عقب باز می گشتم که کورش با شوخی وتمسخر گفت اگر جرائت نداری تا من بیام بالا . من هم از خدا خواسته پیشنهادش را قبول کردم . کورش هم در حرکت اول شیرجه را انجام داد اما متاسفانه هنگام باز کردن بدن درفضا پشت دستش به تخته اصابت کرد و وقتی از آب بیرون آمد متوجه شدیم که استخوان دستش ترک خورده بود . او دوباره برروی تخته رفت تا مجددا آن حرکت را تکرار کند . آقای عسکری و من تلاش کردیم تا او را از اجرای دوباره ۵/۲ فرنگی باز داریم که ایشان قبول نکرد و شیرجه مربوطه را دوباره و به خوبی اجرا کرد و این موفقیت را نصیب خودش نمود َ گرچه دست او شکست اما شیرجه را به نام خود ثبت کرد و سببی گردید تا من نیز تشویق شده و بلافاصله آن حرکت را انجام دهم .

جنگ ایران و عراق

تصویر ذیل باز می گردد به سال ۱۳۵۸ خورشیدی که اوایل جنگ ایران و عراق بود و عراقی ها یکباره و ناگهان به خرمشهر حمله کردند و پس از اشغال خرمشهر آبادان را نیز در محاصره داشتند که بچه های آبادان و خرمشهر آنان را با خفت و خواری به عقب راندند . تصویر ذیل نیز در همین رابطه می باشد که ژاندارمی آبادان نیروهای مردمی را مسلح کرد تا از آبادان دفاع و پاسداری کنند . تفنگی که من در دست دارم نیز از همین اسلحه های نامبرده می باشد و بطری هائی که مشاهده می نمائید کوکتل مولوتفهای دست ساز  می باشند که تقریبا کار بمب آتش زا را انجام می دهد و گودالی را که در آن نشسته ام سنگری است که برای استتار در مقابل حمله های هوائی درست کرده بودیم و محل آن در باغ منزلمان است .

 

 

تصویر پائین نیز در رایطه با جنگ است که مادرم نیز اسلحه بدوش شد .

 

 

آبادان در زمان جنگ ایران و عراق

 

 

 

 

مسابقات آسیائی سئول

در سال 1364 از طریق فدراسیون شنا دعوت به همکاری شدم و یک سال را در تهران برای آماده ساختن تیم ملی شیرجه ایران جهت بازیهای آسیائی در کره جنوبی گذراندم اما این اقامت یک ساله جز اندوه عایدی نداشت , چون دست اندرکاران و مسئولین وقت به قولی که داده بودند عمل نکردند و تیم شیرجه در مسابقات آسیائی حضور نیافت و یک سال تلاش من و شیرجه روندگان به هدر رفت .

لازم به تذکر است که فدراسیون واقعا برای من سنگ تمام گذاشت و خواسته های من که درست کردن آسانسور سکوی شیرجه و در اختیار گذاشتن اطاقی برای فعالیت کمیته شیرجه  و درست کردن مهر مخصوص کمیته شیرجه و .. جامه عمل پوشید .

زمانی که علت عدم شرکت شیرجه روندگان را جویا شدم , پاسخ دادند که چون این تیم قادر به کسب مدال نیست بنابراین شرکت آنها در این بازیها بی نتیجه می باشد . من از این استدلال نامعقول متعجب شدم و منعاقبا توضیح دادم که انگیزه و رسالت مسابقات ورزشی ایجاد دوستی وتفاهم بین ملتها ست و مضافا اینکه ورزشکاران در این میادین تجربیات جدیدی را کسب می نمایند تا در رقابت های آینده با بهره گیری از این تجارب با روحیه قوی تری وارد میدان شوند , ولی گویا تصمیم از پیش گرفته شده بود و به مصداق " نرود میخ آهنی در سنگ " استدلال کاربردی نداشت . اما از حق نباید گذشت که مسئولین وقت می خواستند مراتب قدردانی خودشان را ابراز دارند و به همین دلیل پیشنهاد کردند که چون من در این مدت بار سنگین آموزش را به دوش کشیده ام به مسابقات آسیائی فرستاده شوم .

من با تعجب پرسیدم : چرا من ؟

آنها پاسخ دادند : به پاس زحماتی که در مدت یک سال برای آمادگی تیم کشیده ای .

من گفتم :  چگونه من شیرجه روندگان را بگذارم و خودم برای قضاوت شیرجه و یا سمت دیگری روانه کره شوم . تصور نمی کنید که بچه ها چه برداشتی خواهند کرد و فکر نمی کنید که شیرجه روندگان خواهند گفت که فلانی برای خودش تلاش می کرده و مهم تر از همه با شناختی که از من دارید چگونه این پیشنهاد را به من می دهید .

من کل گفتگو را برای شیرجه روندگان توضیح دادم که البته بچه ها معتقد بودند که  تصمیم گرفته شده تا شیرجه رونده ای به این سفر فرستاده نشود , آنها گفتند " لااقل شما بروید" .

هفته بعد اسباب و اثاثیه ام را جمع  کردم . البته نه برای رفتن به کره , بلکه عازم شاهین شهر شدم که یکی از آقایان رجال مرا دید و گفت " پسر مگه تو از مرحله پرتی . چرا لگد به بخت خودت می زنی . هرکسی به شکلی می کوشد تا در این سفر خود را غالب کند ". در پاسخ گفتم البته که از مرحله پرت نیستم و اگر بخت من اینست نمی خواهم که خوشبخت باشم .

 

 سال ۱۳۵۷ . جنگ ایران و عراق

 

در آغازجنگ ما در آبادان ماندیم تا از شهرمان دفاع کنیم . نیروهای مردمی نقش بسیار سازنده ای در جریان جنگ ایفا نمودند بطوریکه بدون حضور و دفاع مردمی آبادان سقوط می کرد . در آن زمان که من ۲۸ ساله بودم گروهی متشکل از جوانان محل را گرد هم آوردم واکثرا از طریق ژاندارمری مسلح شده بودند تا در صورت ورود نیروهای عراقی به آبادان با آنها درگیر شوند . البته پس از تشکل نیروهای ارتش اسلحه ها به آن نیروها برگردانده شد و من آبادان را ترک  کردیم . من باید می رفتم چرا که اولین فرزندم در گچساران در شرف متولد شدن بود .

اتفاقات زیادی در جریان جنگ حادث شد که یکی از بیاد مانده ترین و ناباورانه آنها در ذیل از نظرتان خواهد گذشت .

پسر عمه ای داشتم بنام ماشااله که همه او را ماشو صدا می کردند . او با دو دوست خود همانند سایرین در آبادان سنگری ساخته بودند تا از حملات هوائی و خمپاره های عراقیها در امان بمانند . روزی از روزهای جنگ همسنگر های ماشو از او خواستند تا به منزل برود و برایشان آب بیاورد . فاصله منزل تا سنگر ۱۰۰ متر بود . ماشو به محض رسیدن به منزل صدای انفجاری می شنود و سراسیمه از منزل بیرون می دود و  می بیند که بمبی ازسمت عراق به سنگر آنها برخورد کرده و دو دوستش را از بین برده اند . بلافاصله خمپاره بعدی به سقف منزل ماشو که لحظه ای پیش در آن بود اصابت می کند پس از این حادثه او به محل ما آمد و خودش تعریف می کرد که چه اتفاق شومی افتاده و دیگر دوستی ندارد و خانه اش نیز خراب شده و می خواهد پیش ما بماند . ما شو می گفت که این دفعه دومی است که جان سالم به دربرده .

اولین بار در حالیکه از کنار شهرداری می گذشته خمپاره ای از عراق در کنار او و بر روی چمن شهرداری به گل نشسته و عمل نکرده است .

پس از یکی دو روز از اقامت ماشو نزد ما هواپیماهای عراقی که تا آن زمان برروی محله ما پرواز نداشتند شروع به بمباران محل ما کردند . بچه های محل با شوخی وجدی به این نتیجه رسیدند که عراقیها به دنبال ماشو هستند و تصمیم گرفته شد که ماشو را به جبهه بفرستیم تا از شر حمله عراقیها در امان بمانیم و البته چنین هم شد . پس از رفتن ماشو محل ما از بمباران در امان ماند .

شاید برایتان تعجب آور باشد اما حقیقت دارد .

ماشو پس از چند روز به محل ما باز گشت و گفت که در این مدت سمبه زن توپ۱۰۶ و یا ۱۰۷ بوده ( توپ برروی ماشین جیپ تعبیه شده و پس از شلیک ماشین جیپ محل را ترک می کند ) از قرار معلوم خمپاره به ماشین جیپی که ماشو سمباده زن او بوده اصابت می کند که به زعم ارتشییان این اتفاق هرگز نیفتاده است و به همین دلیل ماشو را نحس و او را روانه خانه می کنند . ما نیز تصمیم گرفتیم که پولی را برای ماشو جمع آوری کرده و او را از آبادان به گچساران بفرستیم که با موفقیت انجام گردید .

پس از آن شنیدیم که به محض ورود ماشو به شهرستان گچساران هواپیماهای عراقی برای اولین مرتبه در فضای گچساران ظاهر شده اند و ضد هوائیها برای اولین بار بکار افتاده بودند که این سبب وحشت مردم گردیده بود . داستان ماشو نیز در گچساران زبانزد عام و خاص گردید و با جمع آوری مقداری پول او را روانه شهرستان یاسوج کردند .

بمجرد ورد ایشان به یاسوج یک هواپیمای جنگی عراقی در کوههای یاسوج توسط ضد هوائی ایران سرنگون می گردد . آوازه ماشو در شهرستان یاسوج باعث می شود تا او را به شیراز بفرستند .

شیراز شهری که آبادانیها نگران کرده بود از اینکه آبادان و شهرهای مرزی بمباران می شوند و شیرازیها بی خیال و با دلی آسوده زندگی راحت و آسوده ای را می گذرانند . اما این راحتی و آسایش زیاد به درازا نکشید چرا که با ورود ماشو خاموشی درشهر شیراز برقرار گردید .

بعدها ماشو در شیراز ماندگار شد و در همانجا به مرگ طبیعی به خاک سپرده شد .

دانشکده تربیت بدنی دانشگاه اهواز

در سال ۱۹۷۰ میلادی در دانشگاه اهواز و در داشکده تربیت بدنی با سمت کارشناسی مشغول به کار شدم . پارتی بازی همیشه نقش مهمی در استخدامی و سایر موارد را بازی می کرد . خوشبختانه من به دلیل عضویت در تیم ملی شیرجه و بومی بودن در خوزستان نیازی به پارتی نداشتم و همین امتیاز سبب گردید تا به آسانی در دانشگاه استخدام شوم . ابتدای کار همه چیز به خوبی پیش می رفت . بیشتر کارشناسان تربیت بدنی ورزشکار بودند . پس از مدتی کارشناسان به سمت مربی امتیاز گرفتند( آنان که پارتی داشتند و وابستگی فامیلی و یا دوستی با رئیس دانشکده )  اما افرادی مانند من به دلیل نداشتن این وابستگی ها  همچنان در سمت کارشناسی باقی ماندیم . جالب توجه و حیرت انگیز بود که با بی شرمی فردی ازهمکاران که نسبت فامیلی با رئیس دانشکده وقت را داشت و دارای لیسانس شیمی بود به عنوان کارشناس تربیت بدنی نیز استخدام گردیده بود اما او باید لیسانس تربیت بدنی می داشت به همین جهت ایشان را با بودجه دانشگاه بورس دادند و به انگلستان فرستادند و پس از دو سال با لیسانس تربیت بدنی به دانشکده باز گشت . ما تلاش می کردیم تا بورسی که حق مسلم ما بود  به ما تعلق بگیرد تا دوره فوق لیسانس را بگذرانیم که به علت نداشت پارتی میسر نشد .

 وقاحت به حدی رسیده بود که همکار بورس گرفته از انگلستان بلافاصله بورس دوم را نیز گرفت و روانه امریکا شد و با فوق لیسانس بازگشت . این مسئله آن دسته از همکارانی که وابستگی فامیلی و یا دوستی با رئیس را نداشتند آزار می داد اما متاسفانه هیچ دادرسی نبود .

در دانشکده ما نامه رسانی داشتیم بنام آقای احمدی که اهل رامهرمز بود . یادش گرامی باد . ما کارشناسان بومی رابطه خوبی را باکارگرانی همچون احمدی داشتیم هرچند تحصیلات بالائی نداشتند ولی انسانهای شریفی بودند . رئیس دانشکده از این روابط دوستانه ما با کارگران ناراضی و معتقد بود که ارتباط ما با آنها بقول ایشان به پرستیژ ما اساتید لطمه می زند چون فاصله طبقاتی ما با آنها زمین تا آسمان است .

احمدی اضافه بر کار نامه رسانی بایستی گه گاه ماشین آمریکایی رئیس دانشکده را می شست .

انقلاب ۵۷ از راه رسید و همانگونه که می دانید همه چیز دگرگون شد . احمدی نامه رسان رئیس موقت دانشکده گردید . دیری نپائید که جنگ ایران و عراق آغاز گردید . من با خانواده ام به شاهین شهر رفتیم چون شهر اهواز زیر بمباران عراقیها بود .

دانشکده برای دانشجویان تعطیل بود اما کارکنان و اساتید بایستی بر سر کار حاضر می شدند و حضور خود را اعلام می کردند . در همین رابطه لیست حضور و غیابی بود که باید کارکنان امضا می کردند .

احمدی می دانست که من در اهواز نیستم و موافقت کرد که هفته ای یک مرتبه به اهواز بیایم و لیست را امضا کنم و اضافه کرد اما رئیس دانشکده گذشته که همه دل خونی از او داشتند و دکترایش را از امریکا گرفته بود باید هر روز نزد احمدی بیاید و لیست را امضا کند و گرنه حقوق ندارد و به قول احمدی حقوق بی حقوق . در همان لحظه یادم به ضرب المثل گهی پشت به زین و گهی زین به پشت افتادم .

عجب دنیای متوسطی است .

یک سال تبعید در دانشکده کشاورزی اهواز ( ملاثانی )

سال ۱۳۵۸ بود . خوزستان در زیر بمبارانهای هوائی عراقی ها قرار داشت و ویرانیهای فراوانی را به ارمغان آورده بود . ما کارکنان دانشگاه بایستی بر سر کار خود حاضر می بودیم هر چند دانشگاه تعطیل بود . تامین معاش مشکل گردیده بود بنابراین هر کسی باید در جائی دیگر اضافه کار می کرد . البته به دلیل آنکه تابستان دانشجویان کلاس نداشتند من در استخر شرکت نفت اهواز بعنوان نجات غریق مشغول کار شدم . رئیس وقت دانشکده تربیت بدنی والیبالیست ملی پوش قدیمی اهل اصفهان بود که ترجیح می دهم نام او نوشته نشود . اکثر اساتید دانشکده ما بچه های تیم ملی بودند اما متاسفانه رئیس دانشکده روحیه ورزشکارانه ای نداشت . روزی او به من تذکر داد که نباید روی استخر کار کنم . من در پاسخ گفتم که اشکال کار کجاست ضمن اینکه تابستان فصل تعطیلات است و من بیکار هم هستم و مانعی را برای آن نمی بینم . ایشان خیلی سریع گزارشی را به کارگزینی دانشگاه فرستادند تا محل کارمرا به دانشکده کشاورزی که حدود ۴۰ کیلو متر از اهواز فاصله داشت انتقال دهند و در حقیقت به تبعیدگاه بفرستند .

 کلیه اساتیدی که به نحوی اظهار مخالفت می کردند به ملاثانی منتقل می شدند .

برای رفتن به ملاثانی باید ساعت ۶ صبح بیدار می شدم و با ماشین ۴۰ کیلومتر جاده کم عرض را می رفتم که بسیار خطرناک بود و غروب باز می گشتم . این جریان یک سال به درازا کشید و خوشبختانه در این مدت هویت رئیس دانشکده بر ملا گردید و ایشان را از کار برکنار کردند . 

ورزشکار ملی پوش دوومیدانی ایران آقای فهیمی که انسان بسیار شایسته ای بود به ریاست دانشگاه بریده شد . نخستین اقدام او باز گشت من از دانشکده ملاثانی به دانشکده تربیت بدنی اهواز بود چون او می دانست که مرا ناعادلانه به ملاثانی فرستادند . آرزو می کنم که هرجا هستند سلامت و پایدار باشند . ما ایرانی ها ضرب المثل های جالبی داریم . می گویند زمستان می رود و رو سیاهی برای زغال می ماند .

خوشا به حال آنان که یاد و خاطره خوبشان در ذهنها می ماند .

 

اردوی آسیائی ۱۹۷۰ بانکوک و دزدیدن کلاه دونده هندی

بازیها به پایان رسیده بود و شب اختتام مسابقات فرا رسید .پس از رژه تیمهای ورزشی کشورها از مقابل توده تماشاگران که به استادیم آمده بودند و حضور پادشاه تایلند در جایگاه ویژه همه تیمها در کنار یکدیگر قرار گرفتند و چراغها خاموش گردیده و یک لحظه آتش المپیک نورافشان تر جلوه کرد و خاموش شد و پس از آن چراغهای استادیم روشن گردید . در این فرصت کوتاه و در تاریکی لحظه ای یک دونده ایرانی که همراه کاروان ورزشی ما بود کلاه امامه مانند و خوش رنگ ورزشکار هندی را که از پیش در کمین آن بود از سرش ربود و همینکه قصد داشت به گروه خودش بازگردد که از بخت بد او چراغها روشن می شوند و هندی مربوطه او را دنبال می کند که دونده هم میهن ما پا به فرار می گذارد اما ورزشکار هندی دست برنمی دارد و در پیست دو به دنبال او می دود . صحنه حقیقتا دیدنی بود چرا که تماشاچیان تصور می کردند که این یک نمایش است و جزو برنامه می باشد و به همین دلیل همگی تشویق همراه با کف زدن را آغاز کردند که پادشاه تایلند نیز آنها را تشویق می کرد . در این میان ما و تیم هند می دانستیم که واقعا چه خبر است . در پایان رباینده کلاه از استادیم خارج شد و هندی بیچاره لنگان لنگان و بدون امامه به جمع خود باز گشت . فردای آنروز هندی نامبرده نزد ما ایرانیان آمد و گفت "لطفا به هم میهن خود بگوئید امامه را پس دهد چون این جزو وسایلی است که با لباسهایمان که متحدالشکل می باشد همخوانی دارد و در بازگشت به هند باید آنرا برسر داشته باشم و قول می دهم وقتی به هند رسیدم بهترش را برایش می فرستم . ولی هموطن ما پنهان شده بود و ما وقتی پیام ورزشکار هندی  را برایش باز گو کردیم  او گفت "نقد را به نسیه نمی دهم ".

 

سال ۱۹۸۷ میلادی در کشور هلند

در ماه آگوست ۱۹۸۷ با همسر و دو دخترم به هلند آمدیم و در ابتدای ورودمان با رئیس تنها استخری که دارای سکوی ۱۰ متر در هلند واقع در شهر آمرسفورد بود آشنا شدیم و ایشان با گرمی از ما استقبال کردند و در ساختمان زیبائی که در تصویر بالا مشاهده می قرمائید ما را برای دو هفته اسکان داده و پذیرائی شایانی از ما به عمل آوردند . این ساختمان مهمانسرای ورزشکاران بود که تصویر بالا به شکل کارت پستال در سطح شهر فروخته می شد .

 

سال ۱۹۹۴ به دعوت من تیم شیرجه ایران به هلند آمدند

 

تیم شیرجه ایران متشکل از ۳ شیرجه رونده خیبری . شادروان عادل مهرابیان و یک شیرجه رونده و یک مربی و یک همراه در منزل ما برای ۱۰ روز مهمان بودند و هر روز برای تمرین به استخر می رفتند . در این مدت شیرجه روندگان با دست پر به وطن باز گشتند . خیبری توانست3/5  مهتاب بسته را از ۱۰ متر اجرا کند و عادل2/5 واروی بسته از 7/5 متر را انجام داد البته با کمک بابل ماشین و راهنمائیها و توصیه های من که جالب توجه بود زمانیکه به عادل گفتم در چرخشها باید آب را ببیندبویژه در ۲ وارو  که پس از انجام آن با چهره ای شاد گفت چقدر حرکت آسان می شود زمانیکه بتوانی آب را ببینی و این شادابی به من نیرو و انرژی مثبت داد .

 

 سال ۱۹۹۵ به دعوت من تیم شنا و شیرجه ایران به هلند آمدند

 

اینبار برای ورزشکاران هتلی را در نزدیکی استخر در نظر گرفتم . در این سفر ورزشکاران راضی به ایران بازگشتند و خاطرات خوب و گاها سخت همراه با خنده را بجای نهادند .

روزی مدیر هتل مرا خواست و پرسش عجیبی ذهنش را مشغول کرده بود . پرسش این بود که چرا شناگران قوطی خالی آبجو و پوست پسته ها را زیر تخت می ریزند . البته من می دانستم چون دلیلش پنهانکاری آبجو خوری از دید سرپرستان بوده است .

روزی شناگری سراسیمه به من گفت که کیف پولش گم شده و حدود ۱۰۰۰ دلار در کیف بوده است . من گفتم اگر در خیابان گم شده که امیدی به یافتن آن نیست چون کارت شناسائی در کیف نبوده و کسی نمی داند که صاحب آن کیست اما چنانچه آنرا در فروشگاه گم کرده باشد حتما پیدا خواهد شد . او گفت فکر کنم که در فروشگاهی آنرا جاگذاشته ام چرا که برای پرو لباس رفته بودم و احتمالا هنگام پرو از جیبم افتاده است . من و ایشان و سرپرست تیم تصمیم گرفتیم به آن فروشگاه برویم که فردی که به عنوان حراست همراه تیم بود مایل بود تا با ما بیاید و من گفتم مسئله ای نیست .

زمانیکه وارد فروشگاه شدیم فروشنده مرد جوانی بود که موهای بلندش را از پشت بسته بود و باروی گشاده و لبخند گفت حتما برای کیف پولی آمده اید . 

با پای گچ گرفته وارد استخر شد

تیم شنا هر روز برای تمرین به استخر می آمدند اما من و دوست وهمکار هلندی ام پتریک که او هم مربی شیرجه بود و تدارک این اردو را دیده بودیم روزی را برای دیدن وضعیت شناگران به استخر شنا آمدیم که نا گهان پتریک با تعجب و عجله و سراسیمه و سردرگم که گویا چنین چیزی در طول عمرش ندیده است رو به من گفت " هی هی داره می ره تو آب " منهم گفتم چی و کی . خوب باید برن تو آب دیگه . اوگفت با پای گچ گرفته داره میره تو آب . بدو جلوش بگیر . بیچاره پتریک . خوب واقعا چنین چیزی هم ندیده بود و حق هم داشت . منهم با عجله رفتم و گفتم که با پای گچ گرفته که نباید تو آب بری . او گفت جنس گچ از پلاستیک است و هیچ اشکالی ندارد . برای خودم یک پرسش بود که چگونه تو را با پای شکسته آوردند و چطوری با این پا شنا می کنی . جواب این بود که اگر تو آب نرود برای بازیهای آسیائی او را نمی برند که البته شنیدن این مطلب مرا نیز شگفت زده کرد . حالا باید برای پتریک هم توضیخ می دادم که ایشان اصلا برایش قابل درک نبود چون معتقد بود سلامتی در اولویت است او می گفت اسمش را که خط زدند که بزنند .البته من دیگر برای گفتن حرفی نداشتم .

روز بعد پای گچ گرفته عفونت کرد و او را به بیمارستان بردیم . گچ را باز کردند و زخمها را که در رابطه با شنا کردن و آب استخر ایجاد شده بود شستشو دادند و قبل از اینکه دوباره پا را گچ بگیرند قول گرفتیم که ایشان دیگر در آب نروند و برای محکم کاری از دکتر خواستیم که گچ را از پلاستک نگیرند . پا از گچ معمولی گرفته شد و ایشان ناچارا نمی توانستند در آب بروند .

 روزی دیگر و داستانی متفاوت :

کسی به من تلفن زد که یکی از بجه ها مریض شده و باید پزشک او را ببیند .  من پرسیدم چند نفر هستند و ایشان گفتند یک نفر و منهم برای یک نفر وقت گرفتم . زمانی که به هتل رسیدم تا بیمار را به پزشک برسانم با تعجب سه نفر را دیدم که منتظر من هستند . پرسیدم بیمار کیست ؟ . گفتند ما سه نفر هستیم . من به سرپرست بچه ها که آقای علی آبادی بود توضیح دادم که من برای یک نفر وقت گرفتم که ایشان گفتند باشی جان یه کاریش بکن . منهم ناچارا هر سه را به بیمارستان نزد دکتر خانوادگی بردم و با شرمندگی و کلی دلیل که در ایران فلان است و بچه ها چه و چه که خوشبختانه دکتر قبول کرد که خیلی سریع ناراحتی اشان را بگویند بشرط آنکه زیاد زمان نبرد منهم برای بجه ها توضیح دادم که باید خلاصه کنند چون در اینجا برای وقت بیماران زمانبندی شده است .

زمانی که نزد پزشک رفتیم من به عنوان مترجم و به سرعت بیماری بچه ها را توضیح دادم و پس از اتمام گفتگو با دکترهر یک از شناگران پرسشی داشتند که من گفتم وقت تمام شده که با اصرار و خواهش و التماس پرسششان را مطرح کردند . یکی گفت مادرم آسم دارد و دارویی را از دکتر خواست و پزشک پاسخ داد که ما جندین نوع آسم داریم و من نمی توانم همینطوری نسخه بنویسم . دیگری گفت که باشی جان به دکتر بگو که برادرم در مدفوعش کرم هست و دارویی برای کرم بنویسد که من دیگر به دکتر توضیخ ندادم و گفتم برادر گرامی باید مدفوع برادر شما به آزمایشگاه برده شود و تا بیش از این مرا پیش دکتر خانوادگی شرمنده نکرده اید بیرون برویم گرچه نفر سوم هم در همین زمینه ها پرسش داشت و خدا را شکر که مطرح نشد .

باز هم داستانی دیگر از اردوی تیم شنای ایران در هلند:

من با آقای علی آبادی گفتگویی داشتیم در زمینه خوراک شناگران . من برای ایشان توضیح دادم که در اینجا همه چیز مرتب و بر اساس قانون و آنچه قرار می گذاریم بنابراین اگر ۲۰ شنگر هستند و ۲۰ خوراک باید سرئ شود قرارش را با آشژز می گذاریم و خوراک سلف سرئیسی می باشد و چنانچه کسی  و یا کسانی دو خوراک لازم دارند باید گفته شود .

روزی در رستوران استخر علی آبادی با صدای بلند فریاد زد که کدام فلا ن شده دو خوراک برده چون یکی از بچه شامی برای خوردن نداشت . شناگری در آغاز نوش جان نمودن خوراک دوم بود که علی آبادی آنرا از جلویش برداشت و گفت مگر نگفتم که هر کسی یک خوراک دارد .

بار دیگر همین حادثه رخ داد و خوراک دوم که ویژه مربی روسی بود بلعیده شد و مربی هم از این حادثه با عصبانیت به هتل باز ت و بدون شام سر به بالین گذاشت .

 

 حسین نسیم

دقیقا نمی دانم کدام سال بود شاید تابستان  ۱۳۴۷ که همه شهرستانها برای شرکت در مسابقات شنا . شیرجه و واترپلو در امجدیه گرد آمده بودند . آن زمان خوابگاههای امجدیه تهویه هوا نداشت و به دلیل گرمای زیاد بسیاری از ورزشکاران تشک ها را در کنار استخر می انداختند و شب را در خنکی نسیم آب استخر به بامداد می رساندند .

حشمت اله اجاق شناگر باقدرت و خوش اخلاق کرمانشاه بیشتر اوقات را با بچه های خوزستان می گذراند و شب را نیز در کنار استخر و در جوارخوزستانی ها به بامداد می رساند . شبی که تا دیرزمان بیدار بودیم و حشمت به خواب رفته بود حسین نسم که با مزه ترین و شلوغ ترین خوزستانی بود با چندی از دوستانش از سینما بازگشت و او پرسید " این دیگه که اینجا خوابیده " . او کسی جز حشمت نبود . شوخی های حسین وحشتناک بودند ولی هیچکس از او دلخور نمی شد .

حسین اشاره ای به دوست همراهش کرد و هر دو دو طرف تشک حشمت را که در خوابی ناز رفته بود گرفتند و در استخر انداختند . چیزی نمانده بود که حشمت سنکوب کند . 

یاد همه خوبان گرامی باد .

دایی ام شاعر برجسته ای بود

دایی حسین کارمند رتبه بالای شرکت نفت آبادان بود و زبان انگلیسی را به خوبی می دانست و دلیل آنهم ارتباط تنگاتنک او با انگلیسیهای شرکت نفت بود . او با ایرانیها ارتباط آنچنانی نداشت تنها با فامیل خوب بود و برایشان ارزش قائل بود . با اینهمه سروده های زیبایی می سرود . نا گفته نماند که دایی عاشق مشروب بود . روزی برایم سرگذشتی را بازگو کرد که لذت بردم .  داستان از این قرار بود :

روزی با دوستان تصمیم گرفتیم که به ترکیه سفری داشته باشیم و مشروب را چون گذشته در رستوران بنوشیم ( چون در ایران  س از انقلاب مشروب را قاچاق و مخفیانه می نوشید ) . او با چندی از دوستان به رستوران مجللی در ترکیه می روند . دایی در ادامه گفت که ابتدا ساقی زیبا رویی بر سر میز ما آمد و به زبان انگلیسی گفت چه کسی چای و یا قهوه می نوشد ؟ . کسانی چای و دیگری قهوه سفارش دادند . در میان ما دوستی بود که زبان انگلیسی را خوب نمی دانست او نیز به انگلیسی گفت تی (چای ) . زمانی ساقی بازگشت و برایش چای ریخت او به زبان فارسی گفت کافی . خانم ساقی فکر کرد منظور او قهوه است چون کافی در زبان انگلیسی به معنای قهوه می باشد . بهمین سبب با عصبانیت چای را نیز با خودش برد ولی دوست ما همچنان متحیر مانده بود که چرا این خانم چای را ریخت ولی آنرا با خود برد و دیگر چای نیاورد  . من هم فی البداهه برایش سروده ای را سرودم :

آمد ببرم گفت که تی یا کافی                            گفتم تی چون بریخت گفتم کافی

پنداشت که قهوه خواستم و چای ببرد                  نی تی برایم آورد و نی کافی  

 

نجات غریق در تهران

 

چند سال پیش از انقلاب و زمانیکه دانشجو بودم  همراه با دوست دانشجویی در استخر اخگر تهران در میدان ۲۴ اسفند قدیم نجات غریق بودم  . این مکان در حقیت مدرسه دخترانه اخگر بود و استخر طوری درست شده بود که در زمستان روی آن پوشیده می شد و دانش آموزان از آن به عنوان زمین ورزش استفاده می کردند و در تابستان روی آن برداشته می شد و استخری بود که در آمد خوبی برای مدرسه داشت و سرایدار مدرسه نیز کارهای مربوط به نظارت بر استخر را به عهده داشت .

ما اضافه بر کار نجات غآموزش شنا به کودکان را نیز در برنامه کارمان داشتیم و نو آموزان را از ساعت ۱۲ نیمروز تابه مدت ۲ ساعت و در دو گروه آموزش می دادیم . در زمان آموزش استخر ویژه نوآموزان بود و کسی حق ورود به استخر را نداشت و اسخر عملا تعطیل بود . تنها  پدران و مادران می توانستند در استخر نظاره گر آموزش باشند تا پس از اتمام شنا فرزندان خود را ببرند .

من و دوستم سرگرم آموزش بودیم که مادری به نزد من آمد و گفت ببخشید آقای نجات غریق من یک نفر را دیدم که از پله های استخر وارد آب شد و حدود ۲ دقیقه است که هنوز بالا نیا مده . ما سراسیمه به مکان حادثه رفتیم و دختری را دیدیم که ته استخر و بدون حرکت دراز کشیده است . من برای بیرون کشیدن او به عمق آب رفتم و تلاش کردم تا او را بالا بکشم ولی او وزن زیادی داشت و من دو باره به سطح آب آمدم  و از دوستم خواستم که با کمک یکدیگر غریق را بیرون بیاوریم . سرانجام با زحمت و کوشش بسیار زیاد دخترک را به خشکی آوردیم .

من خیلی زود و با شتاب تنفس مصنو عی به او داده و کمکهای اولیه را آغاز کردم  که خوشبختانه نتیجه داد و غریق به هوش آمد و چشمهایش را باز کرد و من نفس راحتی کشدم و چه احساس خوبی را حس کردم چرا که جان انسانی را نجات داده بودم  . او پس از باز کردن چشمانش تو گوشی و چک محکمی از دوستم نوش جان کرد چون او اجازه نداشته که در هنگام آموزش وارد استخر شود ( نا گفته نماند که دوست من انسانی بسیار عصبی بود ) . بیچاره دخترک . پس از پرسش و جستجو دریافیم که دخترک مهمان سرایدار مدرسه بوده که از دهاتی برای چند روز گردش در تهران به میهمانی آمده است .

 

قضاوت شیرجه در کشور هلند

 

یکی دیگر از خاطراتی که با غرور در ذهنم مانده و خواهد ماند از مسابقات شیرجه قهرمانی کشور هلند است . تصور می کنم که سال ۱۹۹۷ میلادی بود که قهرمانی کشور در شهر آمرسفورد هلند برگزار گردید و من یکی از داوران شیرجه بودم . تفاوت این دوره از مسابقات با سالهای گذشته این بود که ادوین یونگه یانگ قهرمان شیرجه هلند که در مسابقات جهانی شیرجه در استرالیا در رشته یک متر از تخته مدال جهانی گرفته بود در این مسابقات جزو شرکت کنندگان بود . مسابقه آغاز گردید . ادوین بیشتر شیرجه هایش را با امتیاز ۸ و ۹ و زمانی هم ۱۰ سامان داد .   او تنها یک شیرجه را از داوران نمره ۸  و از من امتیاز ۶ گرفت که همه قضات با حیرت به من نگاه کردند  . پس از پایان مسابقات داوران نزد من آمده و گفتند چگونه شهامت آنرا داشتی که امتیاز ۶ را به قهرمان جهان بدهی . من در پاسخ و با شهامت تشریح کردم که یکی از ویژگیهای داوران باید بی طرفی و عادلانه بودن قاضی باشد . من به نام شیرجه رونده امتیاز نمی دهم بلکه به شیرجه او نگاه می کنم و به حرکت او امتیاز می دهم . درست است که او قهرمان جهان است اما قهرمانان هم اشتباه می کنند و ما داوران هستیم که باید عادلانه به قضاوت بنشینیم . خوشجختانه من در این گفتگو پیروز و سربلند بیرون آمدم و قضیه به خوبی پایان یافت .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Sun 11 Mar 2012ساعت   توسط یدالله باشتباوی(باشی)  |